![]() |
![]() |
|
|
ملودی
باد با غژغژ زنگ زده ی کپر پیر ماهی گیر ترانه ای نخوانده خواند و رفت...
ارجینال
خر مگس آزادی خواه بزرگیست که هر روز زخم های یابوی پیر را می بوسد... |
|
+ نوشته شده در
جمعه 29 آبان1388ساعت 2:40 بعد از ظهر توسط شهرام پوررستم |
|
|
خان کیشی خدا بیامرز اگر قصاب نبود فیلسوفی بزرگ می شد او می گفت: دنیا پر از گوسفند است
پراگماتیسم خفاش شاعر بزرگی ست بی واژه همه ی شب شعر می شود خسته که می شود در غار،خودش را از پا می آویزد تا مقداری دنیا را برعکس ببیند
طویله گاو ها یا چاق اند یا قاچاق گاو ها یا مقدس اند یا منجمد گاو ها یا همبرگر و سوسیس اند یا از سمت چپ و راست سبقت پشت سبقت من از اول گاو نبودم آنقدر دروغ شنیدم ، گاو شدم |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 21 مرداد1388ساعت 1:15 بعد از ظهر توسط شهرام پوررستم |
|
|
دخترک گل فروش هرروز آرزو می کرد کاش چراغ راهنما هیچ وقت سبز نمی شد
شتر مرغ در اداره تخم دو زرده گذاشتم زیر اقساط هر ماه زاییدم مانده ام تخمگذارم یا پستاندار؟؟؟!!!
نا خلف تخ،تخ،تخ وقتی راش جوان زار می زد هیزم شکن هم به دسته ی تبر تف می انداخت
انتقادات دوستان عزیزم: شاعر اردیبهشت:سلام از شعر اول وسوم لذت بردم اما کاستی هایی هم البته جسارتا هست مثلا در شعر اول از ابهام شعری خبری نیست وهمچنین ازفضا سازی تصویری که در شعر شما همیشه بود پیام هم به شکل ایضاحی مطرح شده شعر دوم هم فاقد زیباشناسی شعری است وموفق به انتقال پیام نشده ضمن اینکه نمی توان به راحتی برای آن ارزش شعر قایل شد اما شعر سوم که به نظر موفق ترین شعر این پست است وهم فضا سازی وبستر مناسب پیام تدارک دیده شده هم معنای بسیار خوبی را به ذهن مخاطب پیوند می دهد ایجاز هم به شکل قابل قبولی رعایت شده
اسدلهی ۶۶:به اعتقاد من و بر خلاف سلیقه دوست عزیزی که فرمودند فوق العاده بود به اعتقاد شعر اول که بسیار مضمونی یکنواختی داشت.
عه تا:سلام
میرزایی:شعر اول را به خاطر تاویل پذیری خوبش بیشتر پسندیم دو شعر بعدی بیشتر حالت گزاره گویی دارد و از اتفاقات ادبی زیاد خبر نیست ...الببته ما بیشتر شاعریم و منتقد ...و می آموزیم شهرام عزیز...
حبیب شوکتی نیا:مانده ام که این سه کوتاهه را اشعاری با مایه ی طنز صرف بدانم یا طنزهایی که مایه ی شعری درشان هست !
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 8 تیر1388ساعت 10:7 بعد از ظهر توسط شهرام پوررستم |
|
|
حدود سه سال پیش به علت پیشی گرفتن رمان از شعر در جامعه ی ادبی من به فکر ابداع نوعی تلفیق گزاره ها و داستان واره ها و نوعی رمان واره ی شاعرانه بر آمدم. به قول نیما : خواستم شعر به نثر پهلو بزند و به قول جلال آل احمد : نثر به شعر نزدیک تر شود .و برای این شعر نام مترو شعر( نمایشگاه) را برگزیده ام .نمایشگاه احتمالن در مراحل پایانی خود است و با بیش از هزارو پانصد صفحه به نظر طولانی ترین شعر مدرن ایران است با صدو پنجاه بند ده صفحه ایی که به کجای دنیا قشنگ نیست ؟بگو! ختم می شود و مخاطب عین مسافر مترو از هر کجا ی آن می تواند سوار و پیاده بشود .
نمایش گاه
باز بوق بوق این خیابان عروسی خیالات همین لحظه را بر دوشم سوار می کنم تا گوش هایم درازتر نشده تا دیسک کمر نگرفته ام تا عرعرم همه ی گلها را نخوابانده می روم ایستگاه تو نیستی می روم به آینه تنها گل سرت مانده از پنجره ، پایین به خودم زل می زنم آب شده ام آب ... هنوز نمی فهمی آدم برفی بودن چه لعنتی بود مجبور بودی نگاه سردت غار غار کلاغ را بدرقه کند تا نقطه سر خط . مجبور بودی بی گور و کفن بروی به خاک قطره قطره اصلن معنی خوبی نیست . ریشه ها برای رقصیدن یا آفتاب تشکیل نمی شوند برگ و بارت کو؟ ! درختچه ی کوچه ی بن بست مفقودالاثر . کجای دنیا قشنگ نیست؟بگو! بگو صبح هم می تواند دنیای بزرگی خاموش کند ابرها با همه ی وجود می آیند می آیم خودم را پیدا کنم پیاده رو پر از زخم ها گدایی را ترجیح می دهد زله ای از احداث این همه برج های نیمه ساز با بونکرها ابدیت می چرخد به پشیزی نمی ارزی باغچه نمی فهمد فصل، فصل میل گردها و میگرن هاست نه فاصله ها تابوت بود نه این بعد از ظهر لعنتی چنگی به دل می زد همیشه خاموشی اسکله ها توفان نبود یا عقربک ها بر جبینت را ه بیفتند برای خودشان ریز ریز می باری مه می آید ایستگاه می آید بعد از ظهر رب دشامبر بر تراس می آویزد چشم ها به چرا نرفته له و لوردند ابرهای سیاه آفتاب می پاشند گربه های سیاه ، کیسه های زباله سوراخ... اصلن امروز خزر نمی زوزد باید شال و کلاه می رفتی همه ی پاساژها کمی خرت و پرت سر حالت می آورد پیراهن آسمان به تو می آمد ، در ساعت ملایم غروب با سایه های نقره ای می زنی به سیم آخر باز فکر می کنی : انسان تجسد وظیفه بود؟! همه چیز یهو بیوه می ماند برگها لابد آفتاب را قورت می دهند کوه آفتاب را قورت می دهد خزر از ترس ابرها، آفتاب های زیادی استفراغ می کند من چقدر عرق سوزم کوره راهی باریک ، یعنی می رسم به پل فکر کن هزار مرداب با تمساح ها در دلم جا می ماند می مانم دنیا فرصت بدهد به کله پوک های دور و بر باید خودم را در هاون بکوبم هنوز قصه های ننه حبیبه در مغزم ول می خورد حتا اگر جهانگرد با موهای زرد چوبه اش با دوچرخه ی قرمز سایر و بایر باشد گالیله دروغ می گوید: خورشیدها دور سرم می چرخند کره ی زمین احمقی بیشتر نیست با خواهران نفتی اش بحران مالی جهان به من چه ؟ من کلاغ رو سیاه دیوار و میوارم هی غارغار ، غارنشینی ام را به رخ می کشم دزد گیر همسایه می زوزد آجرهای مش رسول در پروازند اصلن به من چه تیر آهن ها رشد می کنند ، نمی کنند من ماژوخیسم بدبختی باید باشم آغشته به کلون دروازه ی جهنم یا گاو آهن متحیر از این همه مترسک هسته هایم را تف می کنی به جوب ؟ درخت بدبخت آلبالوی جوان ، هی خواب منقل می بیند گرد بی قاعده ای بودم ، ها نه از نسل آسیابان ، نه یزدگرد سوم هنوز در صف نان علف زیر چشم هایم سبز می شود از چشم چرانی ام قاطر های یائسه هم خوشحالند لازم نیست خواب هایدگر و هیتلر ببینی یا ققنوسی در میدان سرخ پر پر، پرهایم در مرداب لاستیک ها ریخته حالا عمر ولیث یا یعقوب لیث چه فرقی به سفره ی نان باگت دارد؟! کو چم ! پوچم ، یک روز ابرم یک روز گرگ... باران می خورم در ایستگاه آخر تو هنوز از مرکز قلب می گذری؟ خط لبت پر از ترافیک بوسه ها بود خانوم ها - آقایان : من تک سلولی علیلی باید باشم تک آوایی درونم نشانه ی سکته های ناب بود تو با جوانی ات می جوشی برای خاک شدن ! کوزه شدن ! چه عجله ی عجیبی؟! وای ... چشای لجنی ات جان می دهد برای پک های دمغ باید ، باید همه ی قورباغه ها را صبح ناشتا قورت می دادی هنوز فیلسوفی مهلک درونت برای قافیه ها می گردد نوروز سرم را با هپروت قلم می زنم تا عشق های کنسرو شده باز ، باز بشوند به پیاز مشت بزنم ، زار بزنم یهو می فهمی خرس ها از آسمان آمده اند چار راه خزر هم عین من ادای اقیانوس در می آورد این جا نهنگ ها ویراژ پشت ویراژ با رینگ های تند و جنیفر بندر سرت می کشد باید پتو سر می کشیدی برای آخرهایت از کوتاهی خودت از سایه های بلندت حالت به هم می خورد دستت سایه می شود برای آخرهای بندر هی , همیشه چیزهای زیادی برای شکستن تن می ماند نیمکت ها ، بیغ بیغ ، روزنامه های بیات را ... راستی بایاتی دوری می وزد با کمانچه ی هابیل علی اوف با غار غار خودت یا کلاغ در جیبت تنها اسکناس مچاله با آخرین اراجیف باید چنگ می زدی به باد یا دیوار کجای دنیا قشنگ نیست؟بگو!
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 30 فروردین1388ساعت 4:14 بعد از ظهر توسط شهرام پوررستم |
|
|
تاسماني
من تاس شدم درخت تاس شد پدر تاس شد شالي تاس شد صياد تاس شد تاس ماهي تاس شد اين تاس 6 نياورد كه نياورد.
پیامک
من تعجب می کنم با این همه تنهایی و طلاق رود و دریا و مرداب چرا بطری های خانواده می زایند!!!
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 26 اسفند1387ساعت 9:1 بعد از ظهر توسط شهرام پوررستم |
|
|
دانلود مجموعه ی شعر در ایوان شب بوها سروده ی شهرام پوررستم |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 25 اسفند1387ساعت 2:42 بعد از ظهر توسط شهرام پوررستم |
|
|
جهیزیه ماندابها میخوانند لاستیکها زاد و ولد میکنند مه بر آسفالت میپیچد صخره برای گاو ونگ ونگ ونگ میکشد. دراور میز تلویزیون رختآویز دست به دست به وانتبار میشوند درختها به خانهی بخت میروند.
دهكده كوكو ميخواند قبر ميخواند درخت ميخواند تبر ميخواند رود ميخواند صخره ميخواند تنها پرچم نيمدار دبستان ميرقصد.
قانون نسبیت دایرهها دایرهها دایرهها دایرهها از همهی دو پایان تنها پرگار شبیه من است.
ارث و میراث فاشیستها مرا نکشتهاند نازیها مرا برشته نکردند گاوچران شایلو در تمدن آس و پاس بینالنهرین مرا به یورتمه وانداشت در درهی پنجشیر سرباز سرخ به ریشام سگ نبست مرا اخویي دندانگردم پشت قبالهی سربیي پدرم زیر میلگردها چال کرده است! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 13 اسفند1387ساعت 2:7 قبل از ظهر توسط شهرام پوررستم |
|
|
به جای وبلاگ قبلی ام (نمایش گاه)، "درخت ها به خانه ی بخت می روند" را جای گزین آن کردم. این کار چند دلیل داشت: اول این که در حال حاضر مجموعه ای که در دست چاپ دارم به نام وبلاگ فعلی است، و "نمایش گاه" نام شعر بلندی ست که هنوز تمام نشده است و فکر می کنم کلی کار دارد تا به مرحله ی چاپ و نشر برسد. به همین خاطر سعی می کنم شعرهای این وب را از همین مجموعه بگذارم. البته در کنار آن کارهای دیگرم را هم خواهید خواند، و البته اگر شرایط مهیا بود بندهایی از نمایش گاه را هم خواهم گذاشت تا از نظرات شما دوستان در جهت انتشار این شعر ـ که بیش از هزار صفحه خواهد بود ـ بهره مند شوم. از دوستانی که به من لینک داده اند سپاس گزار خواهم بود اگر نسبت به اصلاح نشانی آن اقدام کنند.
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 11 اسفند1387ساعت 2:26 قبل از ظهر توسط شهرام پوررستم |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
شهرام پوررستم
متولد 1346 تهران، اهل و ساکن آستارا آثار منتشر شده: ـ در ايوان شببوها(مجموعهي شعر)، انتشارات جامعهنگر، 1385 در دست انتشار: ـ درختها به خانهي بخت ميروند(مجموعهي شعر)، انتشارات فرهنگايليا ـ نمايشگاه (يك شعر بسيار بلند) |
| نوشته های پیشین |
|
آبان 1388 مرداد 1388 تیر 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 |
|
RSS
|